احتمالات
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی:

هنوز دو دقیقه نشده بود به حیاط رفته بود که سر طاس راجر تلفورد از بالای نرده ها ظاهر شد . تعجبی نداشت. کمتر اتفاقی در محل می افتاد که از دید تلفورد و زنش ، آیلین دور بماند . بی انصافی است آنها را فقط همسایه های فضولی بدانیم . اگر قرار باشد برای بچه ها یک پوسترآموزشی درست کنند در مورد نمونه اعلای آدم های شکاک ، فضول و مزاحم ، تلفورد و زنش الگوهای مناسبی هستند.
«فکر کنم صدای خس خس و خرناس از حیاطتون شنیدم . نگو که سوزان اجازه داده سگ بخری ، اونم یه دورگه.»
«دو رگه نیست ، ترکیبی از نژاد روتویلره . مال خانواده لیندمانه ، بلوک بغلی.»
«خب ، خیلی خوبه که سگ تو نیست . من و آیلین از سگ خوشمون نمی آد ، به خصوص از سگ های بزرگ . کثیفن . دائم دارن یه جایی رو سوراخ می کنن. همیشه هم دارن پارس می کنن.»


 
زندگی آرمانی در اشعار اقبال لاهوری
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی:

زندگی آرمانی همان زندگی دلخواه انسان ها و دوری از هر نوع ظلم و ستم است. جامعه ی آرمانی هم جامعه ای است که انسان آرزوی آن را دارد؛ مثل زندگی در عصر ظهور حضرت مهدی (ع) فکر زندگی آرمانی و آینده ی روشن، از شروع آفرینش با آدمی همراه بوده است و در آثار بزرگان هر عرصه با عنوان جامعه ی آرمانی ذکر شده است. در جامعه ی آرمانی، زندگی مردم همراه با خوش بختی است و مردم، با کمال آرامش روحی و روانی و بدون مشکلات مالی زندگی می کنند؛ به همین دلیل انسان در طول تاریخ آرزو داشته و دارد که در جامعه ای زندگی کند. «اقبال لاهوری» یکی از شاعران معاصر فارسی زبان پاکستان است و در مجموعه ی اشعار خود بیش تر به این موضوع می پردازد.
اقبال لاهوری می گوید که لازمه ی یک زندگی خوب یا آینده ی روشن، حرکت به سوی پیشرفت است:

قوت زنده دلان خواب پریشانی نیست
از همین خاک، جهان دگری ساختن است

اقبال در اشعارش به ویژگی های انسان آرمانی اشاره می کند و می گوید انسان کامل کسی است که به مقام واقعی و الهی خود رسیده باشد:

بر مقام خود رسیدن، زندگی است
ذات را بی پرده دیدن زندگی است

اقبال با توجه به اوضاع و احوال اجتماعی وطنش از وضع کشورش ناراضی است و می کوشد تا با کمک ذهن خود به دنبال راه حلی باشد؛ اقبال برای رهایی مسلمانان از اسارت و تهاجم فرهنگی و نظامی بیگانگان، شهر آرمانی خویش را برای آزادی خواهان به تصویر می کشد.
انسان ایده آل و آرمانی اقبال، همان انسانی است که خداوند در قرآن از آن به عنوان بهترین مخلوقات نام برده است؛ چنین انسانی باید برای ساختن جامعه ی ایده آل خود قدم بردارد.
اقبال برای دست یابی به چنین جامعه ای، عشق را مهم ترین وسیله برای کمال و پیشرفت می داند. به نظر او به وسیله ی عشق است که تمام زندگی معنا پیدا می کند.
لازمه ی آینده ی روشن و آرمانی، این است که انسان جانشین واقعی خداوند در روی زمین بوده و امانت دار عشق الهی باشد:

فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است
نگاه او به تماشای عالم خاک است

اقبال یکی از زمینه های به وجود آمدن جامعه ی آرمانی را برابری بین انسان ها می داند و می گوید، نا برابر و تبعیض باعث اختلاف در جامعه می شود:

عالمی بی امتیاز خون و رنگ
شام او روشن تر از صبح درنگ

از مطالعه ی اشعار اقبال به دست آید که وی آگاهانه در پی جامعه ی آرمانی است و تأکید وی بیش تر به خود باوری مسلمانان و توانایی های خود انسان می باشد. او می گوید که ملت های مسلمان باید به خود رجوع کنند و در جامعه ای که صداقت و صفا وجود داشته باشد، با سربلندی می توان به زندگی ادامه داد.


 
همیشه چشم در راه تو هستیم
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی:

نگاهی به یک شعر دیداری
من و گنجشک های بی پروبال
تمام سایه های گیج پامال
قدم خواهیم زد، یک عمر، بی تو
من وباران و این چترکهن سال
در مقاله های پیش، از قالب های مختلف شعر با هم صحبت کردیم. یادتان هست؟ از دوبیتی، رباعی، غزل، مثنوی، از نیمایی، چارپاره و سپید و ... کلی شعر با هم خواندیم و از بودن کنار هم لذت بردیم. امروز هم قرار است که از شعر، با هم صحبت کنیم؛ اما شعر این مقاله کمی با شعرهای دیگر فرق دارد... اسم شعر امروز ما «شعر دیدار»است. شعر دیداری؟ بله، شعر دیداری؛ شعری که علاوه بر خواندن، باید آن را دید و با دیدن، آن مفهوم مورد نظر شاعر بیشتر آشکار می شود. در شعر دیداری، شکل ظاهری کلمه ها و حرف ها نقش اساسی دارد. می توان گفت که در این نوع شعر، شاعر با کلمه ها بازی می کند، آن ها را ریز و درشت می کند، به هم نزدیک می کند، از هم دور می کند، بیبن حروف فاصله می اندازد و...
مثلاً با شنیدن این سطر: «من چشم انتظار تو هستم» می فهمیدم که نویسنده در انتظار کسی است؛ اما زمانی که این سطر به این شکل می شود:
«من چشم انتظار تو هستم.»
علاوه بر مفهوم انتظار، می توان از آن معنای دیگر هم برداشت کرد؛ می توان فهمید که نویسنده خود را در مقابل کسی انتظار اوست، کوچک و ناچیز می بیند؛ یعنی چیزی که در این شعر نوشته نشده، اما دیده شده است. شعر دیدار همین است؛ یعنی این که شما با خواندن آن، هم شعر خوانده اید و هم شعر دیده اید. جالب است، شاید بشود گفت که در شعر دیداری هم گوش از خواندن شعر لذت می برد و هم چشم از دیدن آن.
من گنجشک های بی پروبال
من و این سایه های کیج پامال
همیشه چشم در راه تو هستیم
من و باران و این چتر کهن سال
این دو بیتی همان دو بیتی است که در بالا آن را به شکل چتر نوشته ام. شاید بگویید که این دو بیتی بدون عکس چتر هم یک دوبیتی کامل است و نیاری ندارد که آن را به شکل چتر بنویسم؛ با کمی دقت می بینید که در مصراع آخر، کلمه ی «این» ازنظر معنایی اضافه است و فقط برای پر کردن وزن آمده است. یادتان هست که در شماره های قبل گفتیم که درشعر هیچ کلمه ی زایدی نباید بیاید؟ پس دوبیتی من، بدون عکس چتر در واقع ناقص است؛ برای همین است که با جا به جا کردن کلمات برای دوبیتی خودم یک چتر ساختم. بازی دیگری هم در این دوبیتی با استفاده از شکل ظاهری کلمه ها انجام داده ام؛ به حرف «دل» در کلمه ی کهن سال دقت نمایید، شبیه دسته ی چتر نیست؟ از همین شباهت استفاده کردم و با بزرگ تر نوشتن و جدا کردن آن از کلمه ی کهن سال برای چتر خودم دسته ساختم .علاوه بر این، شکل نوشتن مصراع چهارم دوبیتی که دسته چتر شده است هم باریدن باران را در ذهن تداعی می کند.
من گنجشک های چشم انتظاری که تا او نیاید، ارتفاع پروازشان کوتاه است و انگار اصلاً پروبال ندارد، سایه هایی که همیشه زیر گام های ما پامال می شوند، باران حتی چتری که خودش می تواند سر پناه باشد اما از شدت انتظار پیر و کهن سال شده است، چشم به راه تو هستیم، کی از راه می رسد؟


 
تشبیه و انواع آن
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی:

« تَشبیه» چیست؟ «مُشبه» کدام است؟ «مشبه به» یعنی چه؟ «ادوات تشبیه» بر چند قسم است؟!
بحث تشبیه و انواع آن نه تنها در رأس علم بدیع، بلکه در مقولات «داستان» و عناصر ساختاری داستان نیز از اهمیت بالایی برخوردار است. ذیلاً نگاه گذرایی به آن خواهیم داشت.
«تَشبیه» در فرهنگ لغات به معنای شبیه کردن است. یعنی چیزی را به چیز دیگر مانند کردن. در اصطلاح علم بدیع: تشبیه نام یکی از صنایع شعری است، که به این بهانه، شاعر برای زیباتر کردن مشبه، صفتی به آن می دهد که توجه مخاطب را جلب کند.
«مُشبَه»: یعنی چیزی که آن را تشبیه کنند.
«وجه شبه» یعنی صفت مشترکی که میان «مشبه» و «مشبه به» وجود دارد که آن صفت، باعث تشبیه می شود.
«ادات تشبیه» یعنی کلماتی که در تشبیه به کار می برند و دالّ بر تشبیه است. از قبیل: مثل، مانند، چون، هم چون، بسان، بگونه، همانند، همسان، چونان و امثال آن ها.
در جمله: «گونه ی یار در سرخی هم چون برگ گل سرخ است.» گونه یار= مشبه. برگ گل سرخ= مشبه به. سرخی= وجه شبه. هم چون= ادات تشبیه، می باشند.
تشبیه بر چند قسم است:
1- تشبیه اضمار: یعنی در ضمیر گرفتن تشبیه و آشکار نکردن آن تا چنان به نظر آید که شاعر غیر از تشبیه قصدی دارد، اما پس از دقت معلوم شود که قصدش فقط تشبیه بوده است. مثل بیت زیر:

« تا به دو ابروی تو دست نیابد کسی
پیش دو شمشیر من سینه سپر کرده ام»

2- تشبیه بالکنایه: آن است که ادات تشبیه را بیندازند و مشبه به را وصف کنند و مشبه را به طریق کنایه بیان کنند. مثال از حافظ:

«بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
زگنج خانه ی دل می کشم به مخزن چشم»

$ 3- تشبیه تسویه: آن است که شاعر چیزی یا صفتی از خود و چیزی یا صفتی از غیر را به چیزی تشبیه کند. مثلا روزگار خود و چشم معشوق را در سیاهی به شب تشبیه کند. مثال:

«چو شام آن که سیه کرد چشم یار مرا
چو چشم یار سیه کرد روزگار مرا»

4. تشبیه تفضیل: آن است که شاعر چیزی را به چیز دیگر تشبیه کند بعد بگوید نه چنین نیست، ممدوح من از آنچه که او را به آن تشبیه کرده ام بهتر و بالاتر است. یعنی مشبه را بر مشبه به برتری بدهد یا کلماتی که دلالت بر ترجیح مشبه کند، بیاورد.
مثال از سعدی:

«در سرو رسیده است ولکن بحقیقت
از سرو گذشته است که سیمین بدنست آن»

5. تشبیه مشروط یا تشبیه مقید: آن است که شاعر چیزی را به چیز دیگر تشبیه کند ولی قید و شرطی برای مبالغه در مقصود قائل شود. مثلا بگوید:
«دست او ابر است اگر ابر گوهر ببارد.»
6. تشبیه مطلق: آن است که چیزی را بدون قید و شرط به چیز دیگر تشبیه کنند
مثال از معزی:

«ای ماه چو ابروان یاری گوئی
یا همچو کمان شهریاری گوئی

نعلی زده از زر عیاری گوئی
بر گوش سپهر گوشواری گوئی»

در مبحث داستان و داستان نویسی نیز «تشبیه» کاربرد فراوان دارد. نویسنده ای که از تشبیه در فضاسازی داستان استفاده کند، آن را به طور غیرمستقیم، زیبا و زیباتر کرده است. به طوری که مخاطب را در بهره بردن از فضای داستان و لحظات رویدادها، سهیم و برخوردار نموده است.


 
دردسر
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی:

  تازه در کتاب خانه را باز کرده بودم. پنج - شش نفری پشت میزها نشسته بودند که سر و کله اش پیدا شد. آرام و بی سر و صدا و بی سلام و احوال پرسی با یک بغل کتاب از جلویم گذشت و پشت میز گوشه کتاب خانه نشست. معمولاً یکشنبه ها و چهارشنبه ها می آمد؛ آن هم با کلی کتاب های زبان انگلیسی، درسی، حل المسائل، لغت نامه و... اما آن روز سه شنبه بود و کتاب هایش هم غیر زبان. چنان سرش توی کتاب ها بود که از رفتن پیشش منصرف شدم. به بخش امانی رفتم و مشغول کار شدم. یک ساعت بعد، به سالن مطالعه آمدم. قدم زنان از بین میزها به طرف او رفتم. هنوز نرسیده بودم که سر از روی کتاب برداشت. با سر سلام کردم، انگشت اشاره اش را جلوی دهانش گرفت و دوباره سرش را توی کتاب کرد. دوباره به بخش امانی برگشتم. آخرهای وقت، پشت میز مشغول نوشتن بودم که صدای پایی آمد. سربلند کردم. خودش بود. کنار میز آمد و گفت: «می بخشید.»


 
در میان آتش ما امیدوار
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی:

ایتالو کالوینو: نویسنده ای ایتالیایی است که 62 سال زندگی کرد. او در روزگاری می زیست که آتش جنگ جهانی دوم شعله ور شد و دامن جهان را گرفت. وقتی جنگ جهانی دوم پایان یافت، آن چه ماند ویرانی های جنگ بود و حادثه های تلخی که خاطره شد. از این رو گروهی از نویسندگان و هنرمندان به خلق آثاری با موضوع جنگ و پیامدهای عاطفی و روانی آن پرداختند؛ پیامدهایی که با گذشت سال ها باز نشانه هایش در جامعه دیده می شد. بارها این موضع در فیلم هایی که هنرمندان می ساختند نشان داده و در داستان هایی که نویسندگان می نوشتند گفته شد وچنین بود که مکتب نئورئالیسم ظهور کرد.


 
امپراتور هوا
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی:


  اجازه بدهید خودم را به شما معرفی کنم. من شصت و نه سال دارم ، در همان خانه ای زندگی می کنم که در آن بزرگ شده ام و مدت های مدید در این شهر دبیر زیست شناسی و نجومِ دبیرستان بوده ام ، آن قدر که نوه یکی از شاگردهای سابقم شاگردم بوده . ساعت پدرم را به مچم می بندم ، که نشان می دهد از چهار و نیمِ صبح گذشته ، و با اینکه قبلا نظر دیگری داشتم ، در حال حاضر فکر می کنم که امید در ذات همه آدم های خوب هست.
من و زنم وِرا بچه نداریم . همین موضوع به ما امکان داده در زندگیمان خیلی کارها انجام بدهیم : روی دیوار عظیم چین ایستاده ایم ، هرم خئوپس را دیده ایم ، نیمه شب در لاپلاند آفتاب گرفته ایم ، ورا که تقریبا هم سن و سال من است ، برای گشت و گذار به کوه های آپالاش رفته . دو هفته است رفته و تا یک هفته دیگر هم بر نمی گردد . با گروهی زن و مرد همسفر است که بعضی هایشان نصف سن او را دارند ، و پای پیاده سه ایالت را از این سر تا آن سر طی می کنند. ظاهرا پیری کاری به کار زن من ندارد. اهل اسکیت روی یخ و کوهنوردی است و حاضر است در دریاچه ای در کوهستان شنا کند ولی این کارها را بدون من انجام می دهد ، چون حالا دیگر سرعت زندگی من کم شده است . پاییز گذشته که داشتم توی حیاط مان چمن زن را هل می دادم ، در قفسه سینه ام احساس فشار کردم و کتفم یکهو بدجوری تیر کشید و یک هفته در اتاق نیمه خصوصی بیمارستانی بستری بود. سکته قلبی بود. انفاکسیونِ میو کاردی ازنوع خفیف . دیگر دنبال قطار نمی دوم و توی جیب پیراهنم همیشه یک شیشه کوچک قرص نیتروگلیسیرین هست . وقتی صفِ سوپر مارکت تکان نمی خورد یا در راه بندانِ گره خورده گیر کرده ام ، به خودم می گویم بی صبری ارزش آن را ندارد که به خاطرش بمیرم ، و هفته پیش که پشت پنجره ایستاده بودم و به همسایه ام ، آقای پایک ، نگاه می کردم که یک اره موتوری دستش بود و داشت از حیاط می گذشت و به سمت در خانه مان می آمد ، به خودم گفتم که او آدم مفلوک بی عرضه ای بیش نیست .


 
پنج داستان
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی:

  داستان یک : اشباح
شبی از شب ها خانم شول تک و تنها توی خانه اش بود که یکهو صدای پایی روی کفپوش شنید. اول خودر را به آن راه زد و وانمود کرد متوجه چیزی نشده ، اما همین که دید صدای قدم ها ادامه دارد ، احساس خطر کرد، چون ممکن بود دزد یا جنایتکاری به خانه زده باشد. خلاصه ، دل و جرات به خرج داد ، تپانچه شوهرش را از روی میز کوچک شام برداشت ، پاورچین پاورچین از پله ها بالا رفت ، با سرعت هر چه تمام تر کلید برق را زد و فریاد کشید: «دستا بالا!»
اما ترسش کاملا بی مورد بود، چون فقط جای دو تا پا روی کف کفپوش این طرف و آن طرف می رفتند .
داستان دو : زبان اِکتی
زبان اِکتی ، جزو زبان های مرده است و برای همین است که به نظرم از هر چیزی جالب تر می آیدی ، چون این زبان فقط دو کلمه دارد. اول «اِم» است و دومی «ساسکروپتلوکسکوارستفگاکسلومپگرس.» «ام» مؤنث است و معنای «باز دوباره این جا چه خبر است؟» می دهد و «ساسکروپتلوکسکوارستفگاکسلومپ گرس» هم مذکر است و معنی «هیچی» می دهد.
ماجرا ازاین قرار است که اِکترها در دهانه آتشفشانی خاموش زندگی می کردند که در اعماق خود همیشه می غرید و فوران داشت . هر بار که آتشفشان فوران می کرد ، زنهای اِکتی وحشت زده پرت می شدند به بالای دهانه و فریاد می کشیدند: «ام؟» و مردانشان هم در آن گیر و دار با لحنی آرام می گفتند : «ساسکروپتلوکسکوارستفگاکسلومپگرس» .
این موضوع هم تنها چیزی بود که اِکتی ها در موردش با هم صحبت می کردند و بقیه کارها را با چنان عجله ای انجام می دادند که برایشان وقت حرف زدن نمی ماند.
فکر می کنم این «اِکت آباد» باید سرزمین بسیار ناآرامی بوده باشد . یک بار به دنبال تلنبار شدن غیر عادی گدازه های آتشفشانی حتی ماجرا به راه پیمایی های خیابانی کشید که به دنبال آن در یک چشم بر هم زدن ، شمار عظیمی از اِکتی ها جلوی ساختمان شهرداری تجمع کردند. مردم یک صدا توی بلندگوها شعار «ام!ام!ام!» سر می دادند. دست آخر رئیس جمهور «اِکت آباد» هم رفت روی بالکن و ضمن نطقی غرا با اطمینان کامل گفت : «ساسکروپتلوکسکوارستفگاکسلومپگرس!»
این خطابه به هر حال کاملا درست نبود و رئیس جمهور هم صد البته با کمال شوربختی هیچ عبارت دیگری برای گفتن در چنته نداشت . به همین دلیل امروزه زبان اِکتی را در ردیف زبان های مرده قلمداد می کنند.
داستان سه : افسانه پدری که پسرش تا مدت ها دست توی سوراخ بینی اش می کرد و با انواع و اقسام توبیخ ها هیچ موفقیتی در باز داشتنش از این کار به دست نیاورد تا این که بالاخره با یک سیلی موفق شد پسرش را از دست کردن توی سوراخ بینی باز دارد.
پدری که پسرش تا مدت ها دست توی سوراخ بینی اش می کرد و با انواع و اقسام توبیخ ها هیچ موفقیتی در بازداشتنش از این کار به دست نیاورد، تا این که بالاخره با یک سیلی موفق شد ، پسرش را از دست کردن توی سوراخ بینی باز دارد.
نتیجه اخلاقی :
پدری که پسرش تا مدت ها دست توی سوراخ بینی اش می کرد ، با انواع و اقسام توبیخ ها هیچ موفقیتی در بازداشتنش از این کار به دست نیاورد ، تا این که بالاخره با یک سیلی موفق شد ، پسرش را از دست کردن توی سوراخ بینی باز دارد.
داستان چهارم : کرم خاکی های ناهمگون
روزی روزگاری در اعماق یک کشتزار تُرشک ، دو کرم خاکی زندگی می کردند و هر دم و ساعت ، ریشه ترشک می جویدند.
تا این که یک روز کرم اولی گفت:«این چه وضعی است ، من یکی دیگر از زندگی در این اعماق تاریک خسته شده ام . می خواهم برای خودم سیر و سفر کنم و دنیا را بشناسم.» خلاصه ، بقچه نقلی اش را برداشت ، خزید و خزید و خزید تا رسید به بالای زمین . آن جا هم همین که دید آفتاب تابان می درخشید و بادِ وزان کشتزار ترشک را به بازی گرفته ، دلش از خوشی غنج رفت ، یکهو خوشحال و خندان لولید میان بوته ها و پیش خزید. هنوز سه قدم برنداشته بود که توکایی او را گیر انداخت و بلعید .
کرم دومی همچنان آن پایین توی سوراخش ماند، هر روز ریشه های ترشک را به نیش می کشید و سال های سال عمر کرد.
ولی شما به من بگویید ، این هم شد زندگی؟
تبصره :
من به کرات از نظر زیست شناسی متوجه این مساله شده ام که کرم ها اصلا ریشه نمی جوند (وقتی کرم ها دندان ندارند چطور می توانند چیزی را بخورند؟) . با این همه عمرا بر نمی گردم داستانم راتغییر بدهم؛ مثلا تبدیلیش کنم به «موش خرمایی های ناهمگون» یا «موش کورهای ناهمگون.»
چون آدم در مقام نویسنده راحت و پاکیزه در کابین خیاشلش نشسته ، ذهن خود را به دست زیباترین چیزها می سپارد و در آن گیر و دار ، واقعیت هم مدام درِ اتاقش را می کوبد: آخر به من بگویید ، این هم شد زندگی ؟
داستان پنج : بازی چوب کبریت
آقای مسرلی با یک کاروان سیاحتی در سیاه ترین اعماق آفریقا به دام آدمخوارها افتاد. از آنجا که سرکرده آدمخوارها بسیار انسان دوست بود و حس شوخ طبعی زیادی هم داشت ، به آقای مسرلی قول داد ، در صورتی که بتواند او را در بازی چوب کبریت شکست دهد ، آزادش خواهد کرد. خوشبختانه آقای مسرلی تازگی ها همین بازی را از برادرش فرا گرفته بود ولی افسوس یادش رفته بود چطوری آدم این بازی را می برد ، این بود که او را خوردند.

پی‌نوشت‌ها:
 

* این داستانها از کتاب "Weg WerfGeschichten" (داستانهای سر راهی ) انتخاب شده که در سال 2009 توسط انتشارات "Zytglogge" منتشر شده است . ترجمه از روی متن آلمانی صورت گرفته.


 
← صفحه بعد